یک قدم نزدیکتر (قسمت دوم)

یک قدم نزدیکتر (قسمت دوم)

تقریبا سه سال و خورده‌ای پیش از ایران مهاجرت کرد و رفت، تا بتونه همون‌جوری که می‌خواد به کار و زندگیش برسه. خُب بعضی‌ها فکر می‌کنن باید از ایران بِرَن تا بتونن خوب زندگی کنن، نه این که اینجا جای بدی باشه، نه، فقط برای اینه که فکر می‌کنن اونجایی که توی فکرشونه خِعیلی جای خوبیه! پیمانم از اون دسته آدم‌ها بود که اینجوری فکر می‌کرد. جوری بارشو بست و رفت که هیچ چیزی از خودش اینجا باقی نذاشت. یِهو رفت بدونِ این که به کسی بگه و واقعا بی…

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری

یک قدم نزدیکتر (قسمت اول)

یک قدم نزدیکتر (قسمت اول)

این روزها زیاد می‌بینمش و پای حرف‌هاش می‌شینم. خِعیلی خسته و پیر شده. هر روز هم داره خسته‌تر و پیرتر از قبل میشه. لابه‌لای موهاش پر از سفیدیه، اصن یه جوری شده که انگار از رو اجبار رفته موهاشو مِش کرده. هنوزم یه خَشِ ریزی توی صداش هست و ضایعست که خودش داره باهام صحبت می‌کنه. سیگاری شده و دائم سیگار می‌کشه، بیش از حدِ معمول اون سیگارِ لعنتی رو هِعی دود می‌کنه. حداقل این یه موردو به چشمم دیدم، ولی من که می‌دونم تا الآن انواع و اقسامِ صنعتی…

بیشتر بخوانید
91
اشتراک‌گذاری