یک قدم نزدیکتر (قسمت دوم)

یک قدم نزدیکتر (قسمت دوم)

تقریبا سه سال و خورده‌ای پیش از ایران مهاجرت کرد و رفت، تا بتونه همون‌جوری که می‌خواد به کار و زندگیش برسه. خُب بعضی‌ها فکر می‌کنن باید از ایران بِرَن تا بتونن خوب زندگی کنن، نه این که اینجا جای بدی باشه، نه، فقط برای اینه که فکر می‌کنن اونجایی که توی فکرشونه خِعیلی جای خوبیه! پیمانم از اون دسته آدم‌ها بود که اینجوری فکر می‌کرد.

جوری بارشو بست و رفت که هیچ چیزی از خودش اینجا باقی نذاشت. یِهو رفت بدونِ این که به کسی بگه و واقعا بی خبر بودیم ازش تا یک مدتی. شاید برای این بوده که بیش از حد ذوق داشته تا چیزها و جاهای جدید رو تجربه کنه و ببینه. آره، دلیلش همین بوده.

سنگینیِ همه‌ی این سال ها رو میشه توی صورتش دید؛ حتی از حرف زدنش هم میشه حس کرد. از گدشته‌اش اصن به خوبی یاد نمی‌کنه. اتفاق هایی که توی این ۳ سال براش افتاده، همشون پر از استرس و نگرانی و قسمت های دردناک بوده و توی اون زمانی که باید، نتونسته هیچ کدومشون رو هضم کنه.

یه لحظه تصور کن که یه لیوانِ آب رو با دستت نِگَهِش داشتی. اگه چند دقیقه نِگَهِش داری اتفاقی نمی‌یوفته. اگه یک ساعت نِگَهِش داری، دستت خسته میشه و شروع می‌کنه به درد گرفتن. اگه یک روزِ کامل نِگَهِش داری، به معنای واقعیِ کلمه تمامِ دستت فلج میشه و از کار می‌یوفته. در اصل وزنِ لیوان تغییر نکرده، مهم اون مقدار زمانیه که لیوان رو نگه داشتی. هر چقدر بیشتر نگهش داری، بیشتر سنگینیش رو حس می‌کنی.

استرس و نگرانی و افکارِ منفی هم دقیقا همین جوری عمل می‌کنن. اگه کوتاه بهشون فکر کنی اتفاقی نمی‌یوفته. اگه یِکَم بیشتر بهشون اهمیت بدی، شروع به اذیت کردنت می‌کنن و سنگینیشون رو توی ذهنت حس می‌کنی. اگه تمام روز بهشون فکر کنی، فَلَجِت می‌کنن، شادیتو از بین می‌بَرَن و حالتو بد می‌کنن.

باید لیوانِ پُر از افکار منفی و استرس رو بندازیش تا بتونی ادامه بدی!

پ.ن : مهم از الان به بعده، نه از الان به قبل!


اِدامه داره…

57
اشتراک‌گذاری