تعجب نکنید!

Sheeple

اگه واقعا میخوای قضیه رو بشنوی، لابد اول چیزی که میخوای بدونی اینه که کی داره اینا رو مینویسه یا مثلا چرا مینویسه و هدفش چیه. ولی من اصلا حال و حوصله‌ی تعریف کردنِ این چیزا رو ندارم. اولا که این حرفا کِسِلَم میکنه؛ ثانیا هم اگه بخوام چیزی بگم الان براتون نمیگم.

اون موقع‌ها طفلی بیش نبودم. هنوز مدرسه میرفتم. به تنهایی برای خودم کلی پول جمع کرده بودم. خودم خرج میکردم و کِیفِ روزگار رو میکردم. خیلی حسِ نابیه. اون روز داشتم روی پروژه‌ی یه شرکت کار می‌کردم، مدیرش ازون آدمای لَجَنِ حقه‌بازی بود که اول حرکت میاد میگه خیلی نمی‌خوام وقت بذارین و هزینش از فلان قدر بیشتر بشه و بعدش هی رفته رفته آپشنارو برات رو می‌کنه. تو صحبت اولمون باهاش، من و چند تا از بچه های دیگه با دلیل گفتیم که تهش با خاک یکسونمون میکنه این آدم، ولی اونایی که باید، هیچ کدومشون توجیه نشدن. آخه ما یه تیمیم، یه تیم نسبتا بزرگِ ۲۱ نفرِ که پروژه های امنیتی میگیره و معمولا سعی میکنه از داخل نباشه مشتریاش. ولی این دفعه تمام سعیشون این بود که این شرکت رو جذب کنن. آخرش هم دلیلش رو نفهمیدم.

یادمه یه عزیزی یه بار بهم گفت ” وقتی از کسی بی دلیل میگی خوشم نمیاد، بدون خودتم یه اخلاقِ مزخرفی داری مثلِ همون.” درست مثلِ قطب یکسان آهن ربا که همدیگه رو دفع میکنن. اون موقع از لفظ درسته -که وقتی میخوام بگم تو راست میگی- استفاده کردم.

روزا دونه دونه می‌گذشتن و تموم می‌شدن. پروژه به خوبی داشت پیش میرفت. دو ماه و خورده‌ای از استارت پروژه‌ی شرکتی که گفتم گذشته بود. یکی از دلایلی که ترجیح میدادیم مشتریامون از داخل کشورمون نباشن اینه که هزینه‌ی پروژه رو فقط به دلار قبول میکردیم. اون زمانِ اولش با پی‌پال شروع کردیم و میگفتیم به فلان حسابِ پی‌پال واریز کنین هزینه ها رو. رفته رفته با بیت کوین آشنا شدیم و دیدیم چه گولاخیه برای خودش این پسر. از اون به بعد با طرف حسابامون طی میکردیم که باید به بیت کوین پرداخت کنن هزیه هارو. خیلیاشون نمیدونستن از چی داریم حرف میزنیم. باید کلی توجیهشون میکردیم که این چیه و چیکار میکنه که به نوبه‌ی خودش کارِ واقعا سختی حساب میشد.

ش.ش تیمو بنیان گذاشته بود. پسرِ مشتی و بامرام و خیلی خفنی بود. موهای فرفری و بلندی داشت. یه عینک داشت عینهو هری پاترِ معروفِ خودمون. بین صبحونه و شام چیزی به جز قهوه ندیده بودم بخوره، قهوه‌ی تلخِ تلخ. به قدری که هیچ وقت تستش نکردم، چون اگه تستش میکردم مطمئن بودم همون جا بالا میوردم و الکی حالِ بقیه رو بهم میزدم. ازش کلی چیز یاد گرفتم. علاقه‌ی شدیدی داشت روی این که چیزایی که میدونه به بقیه هم یاد بده. به قدری این پسر مهربون و خوش اخلاق بود که بخوام ازش تعریف کنم کلی از بحثمون دور میشیم.

من که واردِ تیم شدم نسبتا کوچیک بودن، درحد ۵ نفر. ولی بعد از گذشتِ یکسال و خورده‌ای خودمونو بزرگ کردیم تا بتونیم پروژه های بزرگتر رو هَندِل کنیم. مدیر پروژه‌ی خیلی خوبی داشت تیممون. اسمش ع.ت بود و به معنای واقعی کلمه مو رو از ماست میکشید بیرون. برای همینم زودتر از زمانی که قرار بود پروژه‌ی اون شرکت رو تحویل بدیم، داشتیم تمومش میکردیم.

بالاتر گفته بودم که چه شیپلی بود مدیرِ شرکتِ طرف قراردادمون. آخرای پروژه بود که رفتیم دنبالِ صحبت های نهایی و تحویلش. مسلما قبل از این که پروژه رو تمومش کنیم باید با طرف قراردادمون همه چی رو چک میکردیم. درصدی از مبلغ پروژه رو اولِش داده بودن و درصدی رو هم وسط پروژه و مبلغ اصلی رو قرار بود بعد از تموم شدنش پرداخت کنن. بحث بحثِ امنیتِ یه پروژه‌ی خیلی بزرگ از یه شرکت بزرگتر بود. واقعا همه چیز تا اینجا خوب پیش رفته بود و بهتر از این نمیشد. موفع تحویل رسید. پروژه از همه‌ی تست ها رد شد و موقعِ لانچش شد. رفت که لانچ بشه. بخواطرِ یه سری دلایل های الکی نه پروژه رو لانچ کردن و نه بقیه‌ی پولِ ما رو دادن بهمون. از اون جا بود که تصمیم گرفتیم دیگه با شیپل ها کاری نداشته باشیم!

از اون روز های خوبمون ۳ سال و ۴ ماه میگذره و من دیگه تو اون تیم نیستم. خفن ترینایی که میشناسم بودن و هنوزم دارن با جِدّیت و قدرت و بی سر و صدا کارشونو ادامه میدن و هر روز میرن بالا و بالاتر. ش.ش و بقیه رو هنوزم می‌بینَمِشون و باهاشون در ارتباطم، ولی هیچ وقتِ دیگه فکرِ برگشتن نیومد تو سرم. چون مسیر طولانیه و وقت تنگ. پس بیاین اَصلی ترینِ خودمون باشیم.

تعجب نکنید | شیپل | قلمروی گوسفندان

 

پی نوشت : هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو، اگه بگی دلت برا همه تنگ می‌شه!

2
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ